زبان؛ سکان زندگی یا آتش ویرانگر

اگر از خودمان بپرسیم بیشترین زخم‌های زندگی‌ ما از کجا آمده‌است، احتمالا می‌گوییم از انسان‌ها. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم بیشتر این زخم‌ها نه از رفتار انسان‌ها، بلکه از حرف‌هایشان رسیده‌است.

یک جمله‌ی تحقیرآمیز از پدر. یک طعنه‌ی به‌ظاهر شوخی از دوست. یک قضاوت عجولانه از کسی که برای ما مهم بوده‌است.

و بعضی وقت‌ها… یک جمله از خود درباره‌ی خود.

اطراف ما انسا‌های دلشکسته‌ی زیادی هستند که ده سال پیش به آن‌ها جمله‌ی گفته شده که هنوز آنها را اذیت می‌کنند. خانواده‌هایی که نه با خیانت و نه با فقر، بلکه با حرف‌های تلخ تکرارشونده از هم پاشیده‌اند. و اگر صادق باشیم، باید بگوییم خود ما هم بارها با دهانمان چیزی را خراب کرده‌ایم که با دست‌هایمان نمی‌توانستیم درست کنیم.

یعقوب در فصل سوم نامه‌اش، دقیقا دست می‌گذارد روی همین نقطه‌ی دردناک. او می‌گوید زبان کوچک است، اما مثل سکان کشتی، مثل لگام اسب، مثل آتش، جهت زندگی را عوض می‌کند و یا می‌سوزاند. این تجربه‌ی زندگی است.

چند بار شده با خودت بگویی:

«کاش آن جمله را نگفته بودم…»

«کاش دهانم را بسته بودم…»

«کاش فقط دو ثانیه صبر می‌کردم بعد حرف می‌زدم…»

مشکل این است که ما معمولا زبان را جدی نمی‌گیریم. فکر می‌کنیم «حرف است دیگر». انگار واقعیت فقط همان چیزی است که با دست انجام می‌دهیم. اما زندگی چیز دیگری نشان می‌دهد:

کلمه‌ها مسیر آدم‌ها را عوض می‌کنند.

کلمه‌ها می‌توانند کسی را بسازند.

کلمه‌ها می‌توانند کسی را بشکنند.

و بدتر از همه، می‌توانند این کار را طوری انجام دهند که هیچ‌کس هم نتواند ثابت کند چه شد.

یعقوب می‌گوید زبان مثل آتش است. ما این را نه فقط در کتاب‌مقدس، بلکه در زندگی دیده‌ایم. آتش همیشه از یک جرقه‌ی کوچک شروع می‌شود. یک سوءتفاهم کوچک. یک جمله‌ی نسنجیده. یک تفسیر بد. بعد کم‌کم بحث، بعد دلخوری، بعد فاصله، بعد دشمنی. و وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی چیزی آتش گرفته که دیگر به این راحتی برنمی‌گردد.

ما دوست داریم گناه را خیلی «درشت» ببینیم: دزدی، خیانت، ظلم‌های بزرگ. اما کلام خدا می‌گوید: خیلی از ویرانی‌های بزرگ، از چیزهای کوچک شروع می‌شوند. از دهان.

مشکل این‌است که کنترل زبان از سخت‌ترین کارهای دنیاست. خیلی سخت‌تر از بعضی کارهای مذهبی ظاهری. تو می‌توانی روزه بگیری، دعا بخوانی، در جلسه‌ی ایمانداران بنشینی، اما هنوز وقتی عصبانی می‌شوی، وقتی تحقیر می‌شوی، وقتی تحت فشار هستی، دهانت چیزهایی بگوید که بعدش خودت هم از خودت بدت بیاید.

کتاب‌مقدس یک معیار عجیب برای «بلوغ روحی» می‌دهد: می‌گوید اگر کسی بتواند زبانش را مهار کند، انسان کاملی است.

نه می‌گوید اگر کسی زیاد بداند.

نه می‌گوید اگر کسی زیاد دعا کند.

می‌گوید اگر زبانش مهار شده باشد.

این خیلی حرف سنگینی است. یعنی ممکن است من از نظر دینی فعال باشم، از نظر ظاهری محترم باشم، حتی از نظر اعتقادی درست فکر کنم، اما اگر زبانم بی‌رحم است، تند است، تحقیرکننده است، زخم‌زننده است از نظر کلام خدا هنوز در جایی، کار اساسی دارم.

و این‌جا یک حقیقت تلخ هست که معمولاً دوست نداریم قبول کنیم:

ما بیشتر از آن‌که قربانی زبان دیگران باشیم، خودمان هم قربانی زبان خودمان و جلاد زبان خودمان برای دیگران بوده‌ایم.

چند بار شده برای دفاع از خودت، دل یکی را شکسته‌ی؟

چند بار شده برای این‌که حق‌ به‌جانب بمانی، حقیقت را به گونه‌ی گفته‌ای که طرف مقابل خرد شود؟

چند بار شده به اسم «صراحت»، در واقع خشم یا غرورت را تخلیه کرده‌ای؟

خداوند در کلام می‌گوید زبان می‌تواند «تمام وجود انسان» را آلوده کند. این را اگر با زندگی واقعی بخوانی، می‌بینی چقدر درست است. چون وقتی زبانت عادت می‌کند به تحقیر، به تلخی، به نیش و کنایه، کم‌کم نگاهت به آدم‌ها هم تغییر می‌کند. بعد دلت هم همان‌طور می‌شود. بعد رابطه‌هایت هم همان‌طور. و آخرش خودت می‌مانی و دنیایی که پر از سوءظن و خشونت پنهان است. شاید خطرناک‌ترین بخش ماجرا این باشد که می‌شود خیلی مذهبی حرف زد و خیلی غیرالهی زخم ساخت. می‌شود با همان دهانی که دعا می‌کنی، آدم‌ها را بشکنی. می‌شود با همان دهانی که سرود می‌خوانی، امید کسی را بکشی. و این دقیقا همان چیزی است که خداوند نمی‌گذارد از کنارش ساده رد شویم.

این مقاله قرار نیست بگوید «از فردا همه‌‌ی ما مودب و مهربان حرف بزنیم». این حرف‌ها سطحی است. مسئله عمیق‌تر است. مسئله این است: زبان ما نشان دهند درون ماست که در قلب ما چه جریان دارد. و این، هم ترسناک است… هم اگر شجاعتش را داشته باشیم، نجات‌بخش.

منبع:

یعقوب ۳ : ۳ – ۱۲

Scroll to Top