کتاب مقدس مشکل انسان را در سطح رفتار توضیح نمیدهد، بلکه در سطح رابطه و وضعیت وجودی مطرح میکند. روایت سقوط در پیدایش، تنها داستان یک تخلف اخلاقی نیست، بلکه توصیف یک تصمیم بنیادین است: انسان میخواهد مستقل از خدا تعریف شود.
این استقلالطلبی در ظاهر، رسیدن به آگاهی بیشتر است، اما در واقع جدایی از منبع حیات است. نتیجهی آن چیزی است که کتاب مقدس آن را «گناه» مینامد. گناه در اینجا وضعیت انسانی است. به همین دلیل پولس رسول میگوید: «زیرا همه گناه کردهاند و از جلال خدا کوتاه میآیند.» (رومیان ۳ : ۲۳)
این عبارت به یک وضعیت عمومی انسان اشاره میکند: فاصله از جلال خدا. «جلال خدا» در اینجا به معنای حضور، کمال و مرکزیت حیات است. انسان از این مرکز فاصله گرفته و در نتیجه، همه ابعاد وجودش تحت تأثیر قرار گرفته است.
این جدایی پیامدهای گسترده دارد. اخلاق انسانی بیثبات میشود، زیرا دیگر ریشه در ذات ثابت ندارد. معنا دچار نوسان میشود، زیرا به جای حقیقت، به تجربهی فردی وابسته میگردد. رابطهها شکننده میشوند، زیرا خود انسان در درون تقسیم شده است.
در این وضعیت، انسان هنوز قادر به انجام کارهای نیک است، اما دیگر نمیتواند خیر را بهعنوان حقیقت نهایی تشخیص دهد. او میتواند عدالت را بفهمد، اما دیگر نمیداند عدالت از کجا معنا میگیرد. این وضعیت همان چیزی است که کتاب مقدس آن را «اسارت در گناه» میداند؛ نه بهعنوان اجبار بیرونی، بلکه بهعنوان وضعیت درونی جداشدگی.